شاهد به کام و شیشه به دست و سبو به دوش
مستانه می روم زدر پیر می فروش
خواهی که کام دل ببری لعل وی بنوش
خواهی که نیش غم نخوری جام می بنوش
ماییم و کوی عشق و درونی پر از خراش
ماییم و بزم شوق و دهانی پر از خروش
دانی که بلبل شیدا زدست کیست؟
از دست آن که کرد لب غنچه را خموش
پند کسی چگونه نیوشم که آن دو لب
از من گرفته اند دو گوش سخن نیوش
گرچشم فیض داری از آن چشمه ی کرم
ای دل به سینه خون شو و ای چشم تر بجوش
من واله جمال تو با صد هزار چشم
من بنده ی خطاب تو با صد هزار گوش
بی جهد از آن دهان نرسد هیچ کس به کام
تا هست ممکن تو «فروغی» به جان بکوش
با سمه تعالی
من ستایشگر معلمی هستم که اندیشیدن را می آموزد
ای کاش من یک دبیر بودم تا ...
اگر مدیر بودم محفلی می ساختم همه از جنس بلور
سایبانش همه نور
وحصارش همه تکرار صفا
مملو از لطف خدا
اگر معاون بودم :
می زدم زنگ نیاز
با چهره ی باز
می ایستادم به صف رازو نیاز
به تماشای نماز
می خواندم یک مثنوی
سرخ و سفیدو رنگ سبز
اگر دبیر ریاضی بودم :
خود را باعشق جمع می زدم
اگر دبیر شیمی بودم
مخلوطی می ساختم از عشق
اگر دبیر ادبیات بودم :
در ستایش عشق غزل ها می سرودم
وغزل عشق را در دفتر زندگی می سرودم
اگر دبیر هنر بودم ؛
تندیسی می ساختم از عشق
برمناره ی شهر
اگر دبیر اقتصاد بودم ؛ برای عشق حسابی باز می کرد
و در برابر هر تقاضا عرضه ای قرار می دادم .
اگر دبیر قرآن بودم ؛
عشق را با صوت زیبایی تلاوت می کردم
وزمزمه ی عشق را با ترتیل می خواندم
اگر دبیر معارف بودم ؛
سجاده ای از عشق می گستردم
و به نماز عشق می ایستادم
تا دانش آموزانم با من همراه شوند.
اگر دبیر عربی بودم ؛
عشق را صرف می کردم
تا نقش نحوی آن را در زندگی بنمایانم
اگر دبیر زبان انگلیسی بودم ؛
عشق را به تمام زبان های دنیا ترجمه می کردم
اگر دبیر جامعه شناسی بودم ؛
فرهنگ عشق را این گونه معنا می کردم :
عشق یعنی ارزش ،ارزش یعنی اعتقاد ،اعتقاد یعنی عمل
اگر دبیر فیزیک بودم ؛
عشق را به بی نهایت می رساندم
اگر دبیر زیست بودم ؛
تاروپود ساختار عشق را با عقل و ایمان و محبت گره می زدم .
اگر دبیر ورزش بودم ؛
عشق را به جنبش در می آوردم
و همه را به تحرک جهت یافتن عشق وا می داشتم .
اگر اگر مشاور بودم ؛
به درد دل عاشق گوش می دادم و عشقش را می ستودم
اگر دبیر جغرافیا بودم ؛
نقشه ی عشق را بر اطلس جهان ترسیم می کردم
اگر دبیر تاریخ بودم ؛
سفرنامه ی عشق را جاودانه می کردم
اگر دفتر دار بودم ؛
عشق را در لابه لای پرونده های قدیمی جست و جو می کردم
و عشق را صحافی می کردم
و در دفتر اندیکاتور قلبم به ثبت می رساندم
اگر خدمت گزار بودم ؛
غبار فراموشی را از پرونده ی عشق های راستین پاک می کردم و
گل های عشق و محبت در حیاط مدرسه می کاشتم .
اگر دبیر پرورشی بودم ؛
با تمام وجود می خواندم :
خدایا به هرکه دوست داری بیاموز
عشق از زندگی کردن بهتر است
و به هرکه بیشتر دوست داری بچشان که ؛
دوست داشت از عشق برتر است .
واگر دانش آموز بودم با تمام وجودم به معلمم عشق می ورزیدم .
جاودانه باد عشق
کاش می دانستی
بعد از آن دعوت زیبا به ملاقات خودت، من چه حالی بودم خبر دعوت دیدار چو از راه رسدپلک دل باز پرید . من سراسیمه به دل بانگ زدم:
آفرین قلب صبور! زود برخیز عزیز!
جامهتنگ درآر، و سراپا به سپیدی تودرآ
وبه چشمم گفتم:
باورت می شود ای چشم به ره مانده خیس!
که پس از این همه هجرت زتو دعوت شده است
چشم خندید وبه اشک گفت : برو!
بعد از این دعوت زیبا به ملاقات نگاه ، با توام کاری نیست
وبه دستان رهایم گفتم:
کف برهم بزنید، هرچه غم بود گذشت
دیگر اندیشه! لرزش به خودت راه مده
خاطرم را گفتم :
زودتر راه بیفت، هرچه باشد بلد راه تویی
ما که یک عمر درین خانه نشستیم وتوتنهارفتی
بغض در راه گلو گفت :
مرحمت کم نشود ، گوییا با من بنشسته دگر کاری نیست
جای ماندن چو دگر نیست ، من از اینجا بروم
پنجه از مو به در آوردم ، برآن شانه زدم
و به لبها گفتم :
خنده ات را بردار ، دست در دست تبسم بگذار
ونبینم دیگر، که تو ورچیده و خاموش به کنجی باشی !
سینه فریاد کشید :
من نشان خواهم داد ، قاب نامش را در طاقچه ام
و هوای خوش یادش را در حافظه ام
مژده دادم به نگاهم گفتم:
نذر دیدار قبول افتاده است
ومبارک باشد ، وصلت پاک تو با برق نگاه محبوب
وتپش های دلم را گفتم :
اندکی آهسته ، آبرویم نبرید ، پای کوبی زچه برپا کردی؟
پای بر سینه چنان طبل مکوب !
نفسم را گفتم :
تو دگر بند نیا
اشک شوقی آمد و به پلکم فرمود :
همچو دستمال حریری بنشان برق نگاه .
پای د راره شدم.
دل به مغزم می گفت :
من نگفتم به تو آخر که سحر خواهد شد
به تو گفتم ، او مرا خواهد خواند ، او مرا خواهد دید.
سر به آرامی گفت :
خب چه می دانستم . من گمان می کردم دیدنش ممکن نیست
و نمی دانستم بین تو با دل او حرف دو صد پیوند است ، من گمان میکردم....
سینه فریاد کشید :
خب فراموش کنید ! هرچه بوده است گذشت
به ملاقات بیاندیش ونشاط
آفرین پای عزیز ! قدمت را قربان !
راه برو ، طاقتم طاق شده است .
چشم برقی می زد
اشک برگونه نوازش می کرد
لب به لبخند تبسم می کرد
مرغ قلبم با شوق سر به دیوار قفس می کوبید
عقل شرمنده به آرامی گفت :
راه را گم نکنید
خاطرم خنده به لب گفت : نترس ! نگران هیچ مباش !
سفر منزل دوست کار هر روز من است
چشم بر هم بگذار دل تو را خواهد برد
سر به پا گفت : کمی آهسته ، بگذارید که من هم برسم
دل به سر گفت : بشتاب ! تو هنوزم عقبی ؟!
فکر فریاد کشید :دست خالی که بد است ، کاشکی....
سینه خندید و بگفت :
دست خالی ز چه روی ؟
این همه هست کجا چیزی نیست ؟
چشم را گریه شوق ، قلب را عشق بزرگ ، سینه یک سینه سخن ،
روح را شوق وصال ، لب پر از ذکر حبیب ،خاطر آکنده ز یاد ،...
کاشکی خاطر محبوب قبولش افتد
شوق دیدار نباتی آورد
کام جانم شیرین
پای تا سر همه اندیشه وصل....
سر تا پای تمنای وصال.....،
وه ، چه رویای قشنگی دیدم !!!
خواب ، خواب ، این موهبت و حالت پاک ،
خواب را در یابیم
که درآن می توان با تو نشست
می توان با تو سخن گفت و شنید
خواب دنیای تواناییهاست
خواب سهم من و تو از دنیاست
همه سهم من از دیدن توست
خواب دنیای فراموشیهاست
وتو در خواب به من خواهی گفت :
تو به دیدار من آی
آه...کاش می دانستی ! بعد از آن دعوت زیبا به ملاقات خودت
من چه حالی داشتم
پلک دل باز پرید...
باز هم خواب را در یابیم ،
من به دیدار تو می اندیشم
به نام خدای مهر
بیایید همیشه بیاد داشته باشیم که راز یک زندگی آرام در این است، امروز را در کنار خدا گام برداریم و فردایمان را به او بسپاریم0
اندیشیدن در زندگی مان نقش مهمی دارد 0 اندیشیدن به نگرشمان شکل می دهد ،رفتارمان هم شخصیت مان را می سازد ، شخصیتمان هم به نوبه خود بر زندگی مان اثر می گذارد 0 با تغییر الگوی اندیشه مان می توانیم زندگی مان را دگرگون کنیم 0
- می خواهید خدا با شما باشد؟ اول خودتان را با او همراه کنید0
- اگر بداقبالی های پیش آمده درست روبه رو شوید می بینید که در حقیقت آن ها چیزی به جز رحمت نیستند ،درست مانند چاقو که دسته اش را بگیرید دستتان را می برد ،ولی اگر دسته اش را بگیرید استفاده ی مفیدی از آن دارید0
- بدترین حالت برای انسان این است که سری پرشور ولی دلی سرد و بی روح داشته باشید0
- دریچه قلبت را رو به عشق بگشا تا همه ی نیکی های عالم به سوی تو سرازیر شود0 در عشق نیرویی است که همه را به سوی خود جلب می کند0
- ببخش ،ببخش و ببخش تا جایی که این بخشش تو را بیازارد 0 همین دردها است که تو را از بندهای نفس و تعلقات دنیایی آزاد می کند0
- اگر می خواهید خدا را بشناسید ودرک کنید ، باید بیشتر و بیشتر عاشق شوید ،هرچه بیشتر عاشق شوید بیشتر او را می شناسید 0 عشق کلید شناخت خداست0
- شاید بزرگ ترین توهمی که انسان از آن رنج می برد توهم مرگ است 0 در حقیقت مرگی وجود ندارد 0 مرگ مانند غروب خورشید است 0 زمانی که خورشید غروب می کند ،درجایی دیگر طلوع کرده است 0 مرگ هم در جایی دیگر تولد ی دیگر است0 زندگی پایانی ندارد0
- اگر در هنگام عبادت می توانیم به امور مادی فکر کنیم ،چرا نتوانیم در هنگام امور دنیوی به فکر خدا باشیم ؟
- بیایید به هنگام دعا کمتر بخواهیم و بیشتر شکر نماییم ،از خدا به خاطر به خاطر رحمتش که همیشه و در همه حال شامل ما می شود تشکر کنیم 0
- انسان بزرگ کسی است که برای همه حتی دشمنانش دلسوزی کند0
- چشمانتان را ببندید،جهان را رها و خود را در حضور خدا حس کنید و به آرامی دعا بخوانید 0 این است راهی که با آن درونتان زیبا می شود0
«جی. پی.واسوانی »