با تو تنها می توان از عشق گفت وز لبانت قصه ی دل را شنفت
با تو تنها می توان بی تاب بود موجی از دریای عشق ناب بود
با تو تنها می توان پرواز کرد هجرتی بی انتها آغاز کرد
با تو تنها می توان آرام بود فارغ از وسواس ننگ و نام بود
با تو تنها می توان بتخانه بود قبله گاه جلوه ی جانانه بود
« با تو تنها می توان تنها نشست »
به هر بزمی که نامی آید از دوست چو نیکو بنگری خمخانه ی اوست
هر آن آوا که از نائی برآید سرود ساز او «یاحق» و «یا هو»ست